تبليغاتX
منه بی دل
منه بی دل

تو دیگه از رو بوم من، تو رو خدا پر نزنی

 

هر کی به من یه زخمی زد، تو دیگه خنجر نزنی

 

هر کی رسید دروغی گفت، دوستت دارم ولی نداشت

 

هر کی اومد جای دوا،نمک رو زخم من گذاشت

 

بیا یه فرقی داشته باش با هر کی اومد و نموند‌

 

با اون که رو تنم یه زخم،به جای یادگار نشوند

 

بیا یه فرقی داشته باش، با همه آدمهای بد

 

با اونکه دشمنم بود و سایه مو با تبر می زد

 

برگ دورنگی رو واسه‌ ، من یکی دیگه رو نکن

 

تازه می خوام جون بگیرم، باز دوباره شروع نکن

 

چیزی رو از دست نمی‌دم یا منجی روح منی

 

یا آخرین تیر خلاص، به قلب مجروح منی

 با تشکر از دیانای عزیز و مهربونم


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میان این همه بیگانه یار من باشی

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آنکه شما غمگسار من باشی

تو ای ستاره وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

من از اهالی عشقم نه از حوالی جبر

خطاست اینکه تو در اختیار من باشی

ولی نه! من که در اینجا دچار پائیزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

خواب دیدم        

 

  خواب دیدم کودکیم را،خواب دیدم پاکی ام را،خواب دیدم طفلم،مادرم مراروی دو پایش خواباند،

  خواب دیدم کودکی بیمارم ،بیقرارم وچه بد بود صدای گریه هایم،

 مادرم بود که بر من تسلی می داد؛من نمیدانم که چه جادویی در آن دستها بودونخواهم فهمیدکه چه شبها او بیدار بود ؛

 خواب دیدم طفلم،خواب دیدم خردم،پدرم بود که با من بازی میکردوچه لذت بخش بود،

 که پدر با خود من گوئیا همدل بود،من چه سرخوش بودم،من چه شاداب بودم،وچه زیبا با او بازی میکردم.

 خواب دیدم کودکی ام را،خواب دیدم کودکی هستم که با فرشته ها بازی میکندوچه قدر پاک وسبحان بودم؛

 گوئیا خود روح خدا بود که با ملا ئک میخندید،و من آن وقت بود که تا خدا نزدیک بودم.

 خواب دیدم که دگر می فهمم ودگر بار نتوانم بازی کنم.

 خواب دیدم از خدا دور شدم،از پدر،از مادر،ازخودم،دور شدم.

 کاش خواب کودکی ام را باز می دیدم؛کاش بتوانم مثل آن خواب دوباره پاک باشم،

 آه چه شیرین بود لحظه بازی با ملا ئک در خواب،

 وای که چه سخت است این درک وشعوردوره تند تلخ بلوغ جوانی؛اما لحظه ای صبر کنید آقایان،

 من نمی خواهم بفهمم که پدر از کجا نان آورد،ونمی خواهم بفهمم که بلوغ یعنی چه؟

 کاش کودک بودم

 تا دمی سرمست وشاد بازی از سر می گرفتم با پدر،یا که یکدم می شدم بیمار مهر مادرم،

 وای وای پس چرا اینگونه است ؟ چرا من هرچه بیشتر می فهمم اندوهم بیشتر می شود؟

 پس یکی نیست جوابم بدهد؟ شما، شما که دسته دسته گل رز ولاله سرخ پخش کردید بگویید،

 که وقتی به شما سلام می کنم و می گویید چه خبر؟ یا که نه ،شما هم نمی‌دانید.......

 دیگر نا امیدم کردیدهم شما ،هم این‌دسته بی دغدغه مردمان اسیردر قفس تن؛که از صبح تا به شب فقط

 فکر زنده ماندن اند.

 پس راه جدیدی می یابم،و می خواهم دیوانه شوم شاید که دگر پاك شدم،

  یا که حتی نه تا خدا پیش بروم و از خود او بپرسم که چرا اینگونه است؟

 

  خواب دیدم که دگر می فهمم ،هم خودم را هم كودکی ام را........

 

    خواب دیدم........

سروده شده توسط: منِ بي دل

28/08/82 اصفهان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

                                                مادربزرگ

                                                    

       

 ناگهان بی ما رفت، بي‌خبر از همه کس، همه را ترک گفت،  

 روز آخر بیشتر از همه خودم دیده بو دمش.

 وقتی رفت همه گریان شده بودند، حتی پسر کوچک 5 ساله همسایه شان

 بس که او نيكو بود ،حتی از آن سر دنيا پسرانش يكجا، باهم  آمده بودند.

 و دگر کسی فکر خودش نیست،

 من چه غمگينم ، پشت هم می‌گریم، که چرا اینگونه ترک ما گفت آن عزیز دانا،

 آن گرانمایه دلدار ،مادربزرگ را می‌گویم.

 وقتی رفت سحرگاهان بود؛ آفتاب نزده بود هنوز،

 وای که چقدر سخت بود، جواب تلفن را دادن، خاله‌ام بود که گریان می‌گفت:   

 او دیگر رفته است.....

 ناگهان خشكم زد، هیچ در باورم نمیگنجید....

 چقدر سخت بود خبر مصیبت را به کسی دادن؛

 روز تدفین همگی از کُه و خرد ،آنجا حاضر بودند و اشك حسرت می ریختند

 که عزیزی دیگر از جمعشان رفت و چه رفتنی ،ساکت و ملکوتی؛

 آخر ای جان به فدای تار مویت تو که رفتی ،دیگر، درد دل با که بگویم جز تو،

  دیگر چه کسی برایم قصه از قدمت آن تجربه های ناب، خواهد گفت؛

  چه کسی را یابم تا که از خاطره های قصه خان و رعیّت مرا باز گوید،

  تا کمی کیسه عبرت بین دلم پر شود ؛چه کسی باز مرا پند و اندرز کند؛

  یا که نه....زمان دلتنگیها با چه کس درد دل زخم خورده‌ام باز گویم؟

  مادرم می‌گوید، خانه بی تو بی فروغ است مادر،

  رنگ و بوی خنده از دل من رفته ،مادرم تاج سرم، آخر این منْ، بی تو

  بی توانم دیگر، همه هستی من ، مادر خوبم، مهربانم ،چرا بی ما رفتی......

  و هنوز هم اینجا دل ما تنگ حضور پر مهر اوست،

  همه ما محزون، همه ما گریان، که چه سان رفت ولیکن تنها؛

  لحظه ای فکر کردم، پیش خود می‌گفتم مرگ حق است ولی،

  چه دردناک است که دیگر عطر حضورش را احساس نکنی یا که دیگر نتوانی

  چشم در چشم پر مهرش بدوزی و بگوییش :سلام.

  آخر ای مادر من، تو که رفتی دیگر چه کسی با من از قصه رفتار دلم حرف زند،

  تو که رفتی دیگر من برای چه کسی قصه تکرار روزمره‌گی‌ام بیان کنم.

  حتی دیگر نمی‌توانم دلم را به مزّه خوب آش نذری‌ات خوش بکنم و ديگر

  شب یلدا از بوي ماهی سرخ شده بدست تو مست شوم؛

  دیگر قربان صدقه چه کسی شوم؟!

  وای که چقدر دوری‌ات سخت است ؛من چه بدبخت شدم ،آنقدر بدبختم که حتی تو را در خواب نمی‌توانم ببینم ،اما تا ابد یادت را در دلم زنده نگه می دارم تا که اثبات کنم:

  هنوز هم دوستت دارم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

سرا پرده يار

دلم از غصه و غم ديگه به تنگ اومده

نفسهاي زندگي واسه من بند اومده

زنده بودم اما، مرده‌ام من امروز

چونكه از دست همه نامرادم من هنوز

توي اين غربت غمگين ديگه دل تاب نداره

هرچي كه بهش مي‌گم بمون، ديگه نا نداره

دو سه‌روزي پي عشق همه جا رو گشتم

وليكن با اين دلم، هيچ چيز ننوشتم

مدتي چند پيِ كسب دانش رفتم

از قضا آنجا هم، هيچ چيز ننوشتم

تا كه بعد فهميدم بروم در پيِ كار

تا كه شايد نشوم من دگر بار افگار

ولي انگار كه نه، شانس من خشكيده

يا كه حتي شايد، از من ببريده

عاقبت من خسته، با دلي بشكسته

بي خيال از هرچيز، اين من دل مرده

به چه دل خوش باشم، يا كمي امّيدوار

تا رهايم سازد، بدي اين روزگار

آرزوي مرگم، بپذير پروردگار

تا كه من هم بروم، در سرا پرده‌ي يار

دل خود برگيرم ،زين زمين مرده

مردمان بي‌رحم، همگي دل مرده

در سرا پرده يار، هرچه خواهي باشم

در جهنم يا نه، در بهشتت باشم

تو فقط برگيرم تا بيايم سويت

تا نباشد تنها اين يكي ره‌پويت


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

طرح عشق تو

 

باز هم مي‌گريم و مي‌گريم، در اين شب تنهايي

روي اين كاغذ بي‌خط طرحي از عشق تو با اشك خودم خواهم زد،

و دم صبح آنرا به نسيم خواهم سپرد تا همه بدانند كوچكترين رسواي عشق تو منم.

با هم مي‌گريم و مي‌گريم، در اين هواي خفه تنهايي

و مي‌داني كه تنهاترين عاشق ماتم زده منم.

يك لحظه به ياد آوردم كه گفتي: كاش هميشه عاشق باشي...

ولي هزار درد و افسوس كه مرا مبتلا كردي و خود بگريختي.

حال، با دلي مالامال از عشق پاك و ناب تو در اين شب تنهايي و تنهايي شب طولاني غمناكم، باز هم مي‌گريم و مي‌گريم، تا شايد ديدگانم بتواند يك بار، حتي فقط يك‌بار چشمان زيبايت را ببيند؛

و سپس خواهم رفت تا ديار باقي تا دگر بار شوم سينه سوخته‌ي عشقت...

سروده شده به تاريخ 3/02/1348

منِ بي دل


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

                                افطار

 

باز لحظه افطار است ،لحظه ای عرفانی،با شکوه وجبروت؛

پدرم می آید،خسته اما خوشحال،که دگر باررسیده است به منزل،بعد یک روزپراز کار؛

وهموست که بوی خوش نان سنگک دردستش،مرا مست می کند.

مادرم باز سفره ای می چیند،پر از مهر و صفا،او که از صبح فقط کار می کند،

زحمت یک سفره دیگر را هم می کشد؛

سفره زیبا میشود با رطبهای درشت،وکمی آش داغ رِشته،

و بوی تلخ خوش دارچین شله زرد مادرم،اندکی هم پنیر تبریز،چند تکه نان و یک قوری چای؛

ویک شاخه گل لبخند مادر و پدر؛

پدر نانها را تکه می کند ؛

عاشق این لحظه ام ، کنار سفره،دست به دعا،همگی تا به خدا پیش رفتند

تا از او طلب کنندحاجت دلهای خویش.

ومن دل خسته فقط از او خواهم که دگر این زیبایی، از من فقیر حقیر نگیرد.

نوشته شده توسط من بی دل ۲۸/۰۸/۸۵


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

و زمان مي گذرد، اما كند ، بسيار تلخ

من در اينجا تك و تنها با دلم جا مانده ام

بي تو اما دگر ، هيچ نتوان گفت،

بي تو اما دگرم نتوان ماند.

با دلي سرد، پر از كينه وآه،من، تنها مانده ام؛

تو بيا تا كه شوم گل سرخ باغ ات.

تو بيا تا كه دهم بوسه بر لبهايت.

تو اگر بيايي و برهاني من را ، دگرم هيچ هراس و باك نيست؛

كه تويي دلدارم،غمگسارم، يارم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

 

خاطرات                                     

 

يادداشتها،خاطراتم،جمله هايم؛همه را باتو خواهم گفت؛

همه را به يادگار به تو خواهم بخشيد،

كه تويي همه خاطراتم؛

عكسهايم،شعرهايم،وگلهايم را به تو خواهم داد،

كه تويي آن گل جاويد زمين؛

تو همان شعر خوشي كه شبي شاعر سرود،

چهره ات پر زصفاو پاكي،پر از نور است، تابناكي؛

بوي خوش تن تو چون باغي پر از ياس ،

طنين صدايت چون بلبلان مست عشق،

همه وجودم را به تو ميدهم كه تويي همه چيزم.

من تورا ميخواهم و جز تو هيچ

 

من بی دل ۱۱/۰۸/۸۵

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

 

وقتيكه غمگين ميشم‌ و دنبال غصه‌هام مي‌رم
به تنهاييم بر‌مي‌خورم‌، با خودم هي حرف مي‌زنم
مثل ديوونه‌هاي شهر، يكدفعه بيقرار ميشم
تا اينكه يكي بدونه دلم هنوز پيش اونه
اگه بخوام ببينمش هيچ‌كجا آدرس ندارم

حتي اگر يه جور نشون، ازش بدستم برسه
نمي‌دوني كه چه جوري مي‌رم و پيداش مي‌كنم
فقط مي‌خوام بهش بگم، اگه خواستش ببخشتم
چونكه ديگه تو اين روزها دنيا شده برام قفس
حتي توي تنهايي هام به زور مي‌كشم نفس
اگه بياد و دوباره دست روي قلبم بذاره
بهش مي‌گم كه هنوزم، عاشق عاشقا منم
منم كه ساده از همه، براي تو دل مي‌كنم
فقط مي‌خوام ببينمش تا حرفامو بگم بهش...



لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |