سرا پرده يار
دلم از غصه و غم ديگه به تنگ اومده
نفسهاي زندگي واسه من بند اومده
زنده بودم اما، مردهام من امروز
چونكه از دست همه نامرادم من هنوز
توي اين غربت غمگين ديگه دل تاب نداره
هرچي كه بهش ميگم بمون، ديگه نا نداره
دو سهروزي پي عشق همه جا رو گشتم
وليكن با اين دلم، هيچ چيز ننوشتم
مدتي چند پيِ كسب دانش رفتم
از قضا آنجا هم، هيچ چيز ننوشتم
تا كه بعد فهميدم بروم در پيِ كار
تا كه شايد نشوم من دگر بار افگار
ولي انگار كه نه، شانس من خشكيده
يا كه حتي شايد، از من ببريده
عاقبت من خسته، با دلي بشكسته
بي خيال از هرچيز، اين من دل مرده
به چه دل خوش باشم، يا كمي امّيدوار
تا رهايم سازد، بدي اين روزگار
آرزوي مرگم، بپذير پروردگار
تا كه من هم بروم، در سرا پردهي يار
دل خود برگيرم ،زين زمين مرده
مردمان بيرحم، همگي دل مرده
در سرا پرده يار، هرچه خواهي باشم
در جهنم يا نه، در بهشتت باشم
تو فقط برگيرم تا بيايم سويت
تا نباشد تنها اين يكي رهپويت
طرح عشق تو
باز هم ميگريم و ميگريم، در اين شب تنهايي
روي اين كاغذ بيخط طرحي از عشق تو با اشك خودم خواهم زد،
و دم صبح آنرا به نسيم خواهم سپرد تا همه بدانند كوچكترين رسواي عشق تو منم.
با هم ميگريم و ميگريم، در اين هواي خفه تنهايي
و ميداني كه تنهاترين عاشق ماتم زده منم.
يك لحظه به ياد آوردم كه گفتي: كاش هميشه عاشق باشي...
ولي هزار درد و افسوس كه مرا مبتلا كردي و خود بگريختي.
حال، با دلي مالامال از عشق پاك و ناب تو در اين شب تنهايي و تنهايي شب طولاني غمناكم، باز هم ميگريم و ميگريم، تا شايد ديدگانم بتواند يك بار، حتي فقط يكبار چشمان زيبايت را ببيند؛
و سپس خواهم رفت تا ديار باقي تا دگر بار شوم سينه سوختهي عشقت...
سروده شده به تاريخ 3/02/1348
منِ بي دل
افطار
باز لحظه افطار است ،لحظه ای عرفانی،با شکوه وجبروت؛
پدرم می آید،خسته اما خوشحال،که دگر باررسیده است به منزل،بعد یک روزپراز کار؛
وهموست که بوی خوش نان سنگک دردستش،مرا مست می کند.
مادرم باز سفره ای می چیند،پر از مهر و صفا،او که از صبح فقط کار می کند،
زحمت یک سفره دیگر را هم می کشد؛
سفره زیبا میشود با رطبهای درشت،وکمی آش داغ رِشته،
و بوی تلخ خوش دارچین شله زرد مادرم،اندکی هم پنیر تبریز،چند تکه نان و یک قوری چای؛
ویک شاخه گل لبخند مادر و پدر؛
پدر نانها را تکه می کند ؛
عاشق این لحظه ام ، کنار سفره،دست به دعا،همگی تا به خدا پیش رفتند
تا از او طلب کنندحاجت دلهای خویش.
ومن دل خسته فقط از او خواهم که دگر این زیبایی، از من فقیر حقیر نگیرد.
نوشته شده توسط من بی دل ۲۸/۰۸/۸۵
و زمان مي گذرد، اما كند ، بسيار تلخ
من در اينجا تك و تنها با دلم جا مانده ام
بي تو اما دگر ، هيچ نتوان گفت،
بي تو اما دگرم نتوان ماند.
با دلي سرد، پر از كينه وآه،من، تنها مانده ام؛
تو بيا تا كه شوم گل سرخ باغ ات.
تو بيا تا كه دهم بوسه بر لبهايت.
تو اگر بيايي و برهاني من را ، دگرم هيچ هراس و باك نيست؛
كه تويي دلدارم،غمگسارم، يارم.

خاطرات
يادداشتها،خاطراتم،جمله هايم؛همه را باتو خواهم گفت؛
همه را به يادگار به تو خواهم بخشيد،
كه تويي همه خاطراتم؛
عكسهايم،شعرهايم،وگلهايم را به تو خواهم داد،
كه تويي آن گل جاويد زمين؛
تو همان شعر خوشي كه شبي شاعر سرود،
چهره ات پر زصفاو پاكي،پر از نور است، تابناكي؛
بوي خوش تن تو چون باغي پر از ياس ،
طنين صدايت چون بلبلان مست عشق،
همه وجودم را به تو ميدهم كه تويي همه چيزم.
من تورا ميخواهم و جز تو هيچ
من بی دل ۱۱/۰۸/۸۵

وقتيكه غمگين ميشم و دنبال غصههام ميرم
به تنهاييم برميخورم، با خودم هي حرف ميزنم
مثل ديوونههاي شهر، يكدفعه بيقرار ميشم
تا اينكه يكي بدونه دلم هنوز پيش اونه
اگه بخوام ببينمش هيچكجا آدرس ندارم
حتي اگر يه جور نشون، ازش بدستم برسه
نميدوني كه چه جوري ميرم و پيداش ميكنم
فقط ميخوام بهش بگم، اگه خواستش ببخشتم
چونكه ديگه تو اين روزها دنيا شده برام قفس
حتي توي تنهايي هام به زور ميكشم نفس
اگه بياد و دوباره دست روي قلبم بذاره
بهش ميگم كه هنوزم، عاشق عاشقا منم
منم كه ساده از همه، براي تو دل ميكنم
فقط ميخوام ببينمش تا حرفامو بگم بهش...