تبليغاتX
منه بی دل -
منه بی دل

                                افطار

 

باز لحظه افطار است ،لحظه ای عرفانی،با شکوه وجبروت؛

پدرم می آید،خسته اما خوشحال،که دگر باررسیده است به منزل،بعد یک روزپراز کار؛

وهموست که بوی خوش نان سنگک دردستش،مرا مست می کند.

مادرم باز سفره ای می چیند،پر از مهر و صفا،او که از صبح فقط کار می کند،

زحمت یک سفره دیگر را هم می کشد؛

سفره زیبا میشود با رطبهای درشت،وکمی آش داغ رِشته،

و بوی تلخ خوش دارچین شله زرد مادرم،اندکی هم پنیر تبریز،چند تکه نان و یک قوری چای؛

ویک شاخه گل لبخند مادر و پدر؛

پدر نانها را تکه می کند ؛

عاشق این لحظه ام ، کنار سفره،دست به دعا،همگی تا به خدا پیش رفتند

تا از او طلب کنندحاجت دلهای خویش.

ومن دل خسته فقط از او خواهم که دگر این زیبایی، از من فقیر حقیر نگیرد.

نوشته شده توسط من بی دل ۲۸/۰۸/۸۵


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |