سرا پرده يار
دلم از غصه و غم ديگه به تنگ اومده
نفسهاي زندگي واسه من بند اومده
زنده بودم اما، مردهام من امروز
چونكه از دست همه نامرادم من هنوز
توي اين غربت غمگين ديگه دل تاب نداره
هرچي كه بهش ميگم بمون، ديگه نا نداره
دو سهروزي پي عشق همه جا رو گشتم
وليكن با اين دلم، هيچ چيز ننوشتم
مدتي چند پيِ كسب دانش رفتم
از قضا آنجا هم، هيچ چيز ننوشتم
تا كه بعد فهميدم بروم در پيِ كار
تا كه شايد نشوم من دگر بار افگار
ولي انگار كه نه، شانس من خشكيده
يا كه حتي شايد، از من ببريده
عاقبت من خسته، با دلي بشكسته
بي خيال از هرچيز، اين من دل مرده
به چه دل خوش باشم، يا كمي امّيدوار
تا رهايم سازد، بدي اين روزگار
آرزوي مرگم، بپذير پروردگار
تا كه من هم بروم، در سرا پردهي يار
دل خود برگيرم ،زين زمين مرده
مردمان بيرحم، همگي دل مرده
در سرا پرده يار، هرچه خواهي باشم
در جهنم يا نه، در بهشتت باشم
تو فقط برگيرم تا بيايم سويت
تا نباشد تنها اين يكي رهپويت