تبليغاتX
منه بی دل - مادربزرگ
منه بی دل

                                                مادربزرگ

                                                    

       

 ناگهان بی ما رفت، بي‌خبر از همه کس، همه را ترک گفت،  

 روز آخر بیشتر از همه خودم دیده بو دمش.

 وقتی رفت همه گریان شده بودند، حتی پسر کوچک 5 ساله همسایه شان

 بس که او نيكو بود ،حتی از آن سر دنيا پسرانش يكجا، باهم  آمده بودند.

 و دگر کسی فکر خودش نیست،

 من چه غمگينم ، پشت هم می‌گریم، که چرا اینگونه ترک ما گفت آن عزیز دانا،

 آن گرانمایه دلدار ،مادربزرگ را می‌گویم.

 وقتی رفت سحرگاهان بود؛ آفتاب نزده بود هنوز،

 وای که چقدر سخت بود، جواب تلفن را دادن، خاله‌ام بود که گریان می‌گفت:   

 او دیگر رفته است.....

 ناگهان خشكم زد، هیچ در باورم نمیگنجید....

 چقدر سخت بود خبر مصیبت را به کسی دادن؛

 روز تدفین همگی از کُه و خرد ،آنجا حاضر بودند و اشك حسرت می ریختند

 که عزیزی دیگر از جمعشان رفت و چه رفتنی ،ساکت و ملکوتی؛

 آخر ای جان به فدای تار مویت تو که رفتی ،دیگر، درد دل با که بگویم جز تو،

  دیگر چه کسی برایم قصه از قدمت آن تجربه های ناب، خواهد گفت؛

  چه کسی را یابم تا که از خاطره های قصه خان و رعیّت مرا باز گوید،

  تا کمی کیسه عبرت بین دلم پر شود ؛چه کسی باز مرا پند و اندرز کند؛

  یا که نه....زمان دلتنگیها با چه کس درد دل زخم خورده‌ام باز گویم؟

  مادرم می‌گوید، خانه بی تو بی فروغ است مادر،

  رنگ و بوی خنده از دل من رفته ،مادرم تاج سرم، آخر این منْ، بی تو

  بی توانم دیگر، همه هستی من ، مادر خوبم، مهربانم ،چرا بی ما رفتی......

  و هنوز هم اینجا دل ما تنگ حضور پر مهر اوست،

  همه ما محزون، همه ما گریان، که چه سان رفت ولیکن تنها؛

  لحظه ای فکر کردم، پیش خود می‌گفتم مرگ حق است ولی،

  چه دردناک است که دیگر عطر حضورش را احساس نکنی یا که دیگر نتوانی

  چشم در چشم پر مهرش بدوزی و بگوییش :سلام.

  آخر ای مادر من، تو که رفتی دیگر چه کسی با من از قصه رفتار دلم حرف زند،

  تو که رفتی دیگر من برای چه کسی قصه تکرار روزمره‌گی‌ام بیان کنم.

  حتی دیگر نمی‌توانم دلم را به مزّه خوب آش نذری‌ات خوش بکنم و ديگر

  شب یلدا از بوي ماهی سرخ شده بدست تو مست شوم؛

  دیگر قربان صدقه چه کسی شوم؟!

  وای که چقدر دوری‌ات سخت است ؛من چه بدبخت شدم ،آنقدر بدبختم که حتی تو را در خواب نمی‌توانم ببینم ،اما تا ابد یادت را در دلم زنده نگه می دارم تا که اثبات کنم:

  هنوز هم دوستت دارم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |